تبليغاتX
دیر سوخته




































دیر سوخته

غزل،سپید

سلام،از حضوردوستانه ونظرات سازندتون سپاسگذارم و امیدوارم بعد از این هم به دیر سوخته افتخار میزبانی نقدها و نوشته های نکته بینانه تون رو بدید.در ضمن این دو غزل رو سه سال پیش نوشتم ومدتهاست که تنها شعر سپید همدم لحظات شاعرانه منه امیدوارم بتونم به زودی شما را میهمان غزلهای جدیدم کنم.

 

 

امشب به نازشست تو چترم شکسته است، باران به وقت پنجره تحویل میشود


 بی چتر میزنم به دل کوچه باغها، در اشک باد منظره تحلیل میشود


 من امدم نگو که پناهم نمیدهی، شرمنده ام دوباره هوایم گرفته است


 شرمنده ام که بی کسی اشکهای من، هر شب به شانه های تو تحمیل میشود


 هی ناخدا به ساحل ما سر نمیزنی، بی معرفت چقدر هوایی شده دلت


 ازبس که بوی ماهی و مرجان گرفته ای، قلبت مسیر بال حواسیل میشود


 بگذار کودک غزلم را رها کنم، بر موج روشنی که به سمت تو می دود


 من سهم عشق بازی گهواره نیستم، وقتی که موج موج تنت نیل میشود


 قدیس چشمهای تو از من بریده است، من غربت مجسم این دیر سوخته


 بی تو صلیب، محکمه، غوغا، شکسته ام، لبخند تو تداعی انجیل میشود

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 14:55 توسط فریبا اله وردی زاده|




صدای پر زدن یاکریم در باران، چقدرجای کسی در تراس خالی بود


به روی شانه ی دیوار دست سبزی نیست، مشام پنجره از عطر یاس خالی بود


کنار بوته ی مجروح حسن یوسف ها، نشسته دختری از خلسه های لاهوتی


هزار پرده تخیل کشیده بر چشمش، تمام حافظه اش ازحواس خالی بود


و در تخیل من مرد مقتدر رقصید، بدون اینکه به موهای من بیاندیشد


وقار نخل در اندام مرد جریان داشت، نگاهش از تنش التماس خالی بود


منم که وحشت ضحاک در تنم جاریست، هجوم مار تب بوسه های زهراگین


کسی شبیه یهودا عصا درونم ریخت، بداعت لبش از اقتباس خالی بود


یقینا اوست که عاشق نمی شود هرگز، شبیه لذت رویش غرور او زیباست


تمام عمر پرستیده بودمش انگار، جهان منحصرش از جناس خالی بود


رمانده بود کسی غاز های وحشی را، هوای مه، نفس گیله مرد، بوی درخت


صدای ریزش پارو بر آب او می رفت، و ذهن خاطره از انعکاس خالی بود






نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 18:31 توسط فریبا اله وردی زاده|


آخرين مطالب
»
»
Design By : Pichak